#مهسا_پارت_121
زندگیمو فقط چشات
به من میتونه پس بده
نذار تو سایه های شب
بدون تو تموم بشم
بیا تو دستامو بگیر
هرچی بخوای،همون میشم
با قطع شدن آهنگ چشمامو باز کردم...صداش از تمام صداهای دنیا واسم شنیدنی تربود...رد اشک توی چشمام دیدمو تار میکرد...با دستم چشمامو فشاردادم و پاکشون کردم...باورم نمیشد، من این آهنگ رو خیلی دوست داشتم و وقتایی که نیما توی عمارت نبود میذاشتم تا تو تنهایی گوش بدم ولی اون از کجا فهمیده؟؟...با زبونم لبمو تر کردم...نمی دونستم چی باید بگم...صدای نیما بازم سکوت اتاق رو شکوند:
-چند روز پیش واسه کاری برگشتم عمارت و صدای این ترانه رو شنیدم...فکر کنم حداقل 4بار گوشش دادی...اونجا بود که فهمیدم این ترانه رو دوست داری...امیدوارم تشکر خوبی ازت کرده باشم...
از صمیم قلبم گفتم:
-ممنون...بهتر از این نمیشد...بنظرم صدای شما بیشتر به این ترانه میاد...
نیما خنده بلندی سر داد وگفت:
-تا این حد؟؟؟؟...بیچاره خوانندهه کارش کساد میشه...
منم خندیدم...دلم واسه خنده هاش ضعف رفت...ای کاش می تونستم لپاشو محکم بکشم و بعد یه دل سیر بب*و*سمش...نیما هم به لبهای خندونم خیره شد وگفت:
-خوبه که تونستم خوشحالت کنم...ولی دیگه وقت استراحت تموم شده...عصرونه چی داریم؟؟
بلند شدم وبه سمت در اتاق رفتم وگفتم:
-میارم توی اتاقتون...
-نه...پایین میخورم...
@romangram_com