#مهسا_پارت_119

دوست نداشتم دیگه تو اتاق باشم...با یاداوری ب*و*سه ای که بهش زدم از خجالت تموم بدنم عرق کرد...
-میتونم...برم؟
-بله...درضمن یه مسکن بخور...دستا و تنت خیلی داغ بودن...نمیخوام دوباره مث دفعه پیش حالت بد بشه...
نیما ادامه نده جون مادرت...هی باید یادش بیفته من چیکار کردم...ای کاش زمین زیر پام باز میشد و منو درجا قورت میداد...با سری پایین "چشمی" گفتم و از اتاق بیرون زدم...تا نزدیک اتاقم دستامو مشت کردم..به محض ورود به اتاقم جلوی دهنمو گرفتم وشروع کردم به جیغ خفه کشیدن...حالا کی بکش کی نکش...تنها راه تخلیه احساساتم...آخه دختره احمق اون ب*و*ست رو از کجا درآوردی...دستمو مشت کردم و چند بار توی سرم زدم:
-آخخخخ...حقته دختر...بزنم با دیوار یکیت کنم...دهنت رو باید با خاک پرکرد...
کنار دیوار ایستادم و پیشونیمو چند بار بهش زدم...خدایا امروزو بخیر کن...اصلا نیما فراموشی بگیره...وای نه...خب فقط اتفاقای صبح رو فراموش کنه...
تا بعدازظهر از اتاقم بیرون نرفتم...شایان یه بار باهام تماس گرفت و حال نیما رو پرسید...هنوز خجالت میکشیدم از اتاق بیرون بیام ولی ممکن بود نیما کارم داشته باشه...جلوی آینه ایستادم و سرتاپامو نگاه کردم...کمی موهامومرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق نیما رفتم...دراتاق نیمه باز بود...در زدم و منتظر شدم:
-بیا تو...
سرم رو انداختم پایین و وارد اتاقش شدم:
-سلام...حالتون خوبه؟
صدای خنده ریز نیما باعث شد سرم رو بالا بگیرم...با لبخندی روی لبش بهم نگاه میکرد...با دیدنش کنار پنجره سریع جلو رفتم وگفتم:
-آقا چرا کنار پنجره رفتید؟...هوای بیرون سرده...باید استراحت کنید...لطفا برگردید به تختتون...
نیما لبه پنجره نشست و کاغذهای توی دستش رو روی پاش گذاشت:
-حالم خوبه...نگران نباش...توی تخت خسته شدم ...
-اما آقا سینا گفتن شما نباید از جاتون تکون بخورید...
نیما صورتش رو به سمت پنجره برگردوند و بخار روی شیشه اش رو با دست پاک کرد:
-من عاشق زمستونم...مخصوصا روزایی که برف میاد...دلم نیومد تو تخت باشم...

@romangram_com