#مهسا_پارت_118

-نه ممنون...
میخواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد:
-مهسا...
قلبم ایستاد...یه جوری اسممو صدا زد که تموم تنم لرزید...برگشتم وگفتم:
-بله آقا...
-از اینکه جونمو نجات دادی ممنونم...صداتو شنیدم که وارد اتاقم شدی ولی نتونستم جوابتو بدم...یعنی دست خودم نبود...کلمات روی زبونم نمیچرخید...بازم ازت تشکر میکنم...راستی رمز گوشیمم چهارتا هشته!!!
با تعجب به چشمای شیطونش که میخندید نگاه کردم...زمان برام متوقف شد...اب دهنم رو قورت دادم...یعنی تموم حرفامو شنیده...خدای من ...من...من...ب*و*سیدمش...حالا چیکارکنم؟...عجب گـــــــــــــندی زدم...نیما سینی غذا رو روی پاش گذاشت و با خودش گفت:
-حواسم باشه اگه خواستم دوباره زیتون بخورم حتما پیشم باشی...
مهسا رسماً وعلناً آب شد...قد کوتاهم با این حرف نیما به نصف تقلیل پیدا کرد...دستای لرزونم رو توی هم قلاب کردم تا لرزشش به بقیه اعضای بدنم سرایت نکنه گرچه موفق نبودم...باید اتاق رو ترک میکردم ولی نیما با سوالش باعث شد از جام تکون نخورم:
-بازم سرما خوردی؟
با لکنت زبون گفتم:
-ب...ل..له...آقا...
-سینا که اینجا بود بهش میگفتی...الانم نمیخواد دیگه کاری انجام بدی میتونی بری استراحت کنی...قرص خوردی؟
-بل..ه...خو..ردم...
-زبونت رو گاز گرفتی؟
-نه...
-پس چرا تیکه تیکه حرفاتو میزنی؟

@romangram_com