#مهسا_پارت_117
-نیما پاشو که باید یه چیزی بخوری...در ضمن اگه این خانوم نبودن الان هفت کفن پوسیده بودی...
زیرلب "خدا نکنه" ای گفتم..اگه طوریش میشد زنده نمی موندم...شایان با لودگی جواب داد:
-ای کوفت بخوره...اول صبحی زابراه شدیم...نه صبحونه ای ...نه غذایی...از صبح فقط حرص خوردم...
صدای خشدار و گرفته نیما فضای اتاق رو گرفت:
-ببند دهنتو...حرف نمیزنه نمیزنه وقتی هم میزنه چرت میگه...وظیفت بود...
سینا با صدای بلندی خندید وگفت:
-خوردی شایان جان...این یعنی پاشو برو خونه خودت غذا کوفت کن...
شایان با لحن ناراحتی بلند شد و گفت:
-بفرما...مار تو آستینم پرورش داده بودم خودم خبر نداشتم...باشه...دفعه دیگه که مهسا خانوم زنگ زد و گفت داری سقط میشی از رختخواب گرم و نرمم جدا نمیشم...حالا خود دانی...
دلم نیومد ناجی نیما رو ناراحت ببینم...اگه شایان نبود نمیدونستم چی پیش می اومد...به سمتش رفتم و گفتم:
-اقا شایان بشینید...صبحانه آماده اس...میرم براتون بیارم...
برگشتم و با التماس توی چشمای نیما نگاه کردم...دوست داشتم نیما حرفم رو تایید کنه ولی اصلا متوجه حرفم نشد...فقط به من نگاه میکرد...خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم...صدای سرفه خشک سینا جو سنگین اتاق رو شکوند...
سینا-دستت دردنکنه مهسا خانوم...پس اگه میشه صبحونه رو تو اتاق نیما بیارید...نیما جان تو هم سوپتو تا داغه بخور...اسید معدت مسیر گوارشتو داغون کرده...چند روزی باید استحراحت کنی...در ضمن حواست به غذایی که میخوری باشه ...تو که میدونی به زیتون حساسیت داری..
-باشه...حواسم هست... نمیدونستم به کباب روغن زیتون زدن...
از اتاق بیرون رفتم تا برای اماده کردن صبحونه به آشپزخونه برم... شایان وسینا یک ساعت دیگه هم موندن وقبل از ظهر با کلی سفارش غذایی برای نیما عمارت رو ترک کردن...
ظرف ناهار رو به اتاق نیما بردم...سختم بود از پله ها بالا برم...هنوز تب داشتم ولی از صبح بهتر بودم...در اتاق رو با چند ضربه باز کردم و داخل رفتم...نیما کمی توی تخت خودشو بالا کشید و نشست،ظرف غذا رو روی تختش گذاشتم وگفتم:
-آقا به چیزی احتیاج ندارید؟
@romangram_com