#مهسا_پارت_116

سینا گوشی پزشکیش رو روی سینه لخت نیما گذاشت...اخماش تو هم رفت...نبض زیر گردن و دست چپش رو گرفت...دهنش رو باز کرد و روی زبونش دست کشید...سریع از توی کیفش سرم وچند تا آمپول بیرون آورد وگفت:
-شایان...علی آقا...بیاین بلندش کنید بذارینش روی تخت...
به محض خوابوندن نیما رو ی تخت،سینا توی رگ دستش آنژوکت گذاشت وسرمش رو وصل کرد...دوتا آمپول هم بهش زد بعد رو به من کرد وگفت:
-یه سوپ گرم واسش درست کن...
-چشم آقا..
اصلا حواسم نبود بپرسم نیما چش شده...سریع بلند شدم وایستادم تا به آشپزخونه برم که صدای شایان متوقفم کرد:
شایان-چش شده؟
سینا- دیشب کجا بودین؟
شایان-مهمونی تولد رفتیم
سینا-شام چی خوردین؟
-کباب دنده ومخلفاتش...ولی هممون خوردیم چرا فقط نیما حالش بد شد؟
-نمیدونم شاید چیز دیگه ای هم خورده...بذار به هوش بیاد ازش میپرسیم...حتما بهش حساسیت داشته...
نموندم ببینم چی بهم میگن از کنار علی آقا که هنوز با نگرانی به حرفای سینا گوش میداد گذشتم...نفسی از سر آسودگی کشیدم...خدایا شکرت...ممنون که نیما رو دوباره برگردوندی...
با تمام عشقم واسش سوپ درست کردم...یه ساعت گذشته بود...ظرف داغ سوپ رو توی سینی گذاشتم...هنوز تب داشتم ولی فکر خوب شدن نیما به کل سرماخوردگی رو از ذهنم دور کرد...صدای شایان رو شنیدم:
-پسر نصف عمرمون کردی...بیا ببین...موهای پرکلاغیم سفید شدن...هر کی ندونه فکر میکنه حالا مگه من چندسالمه...
سینا-چرا دروغ میگی؟...کو ببینم سفیدی موهاتو...
دوبار به در زدم و وارد شدم...شایان سرش رو به سمت سینا کج کرده بود تا سفیدی موهاشو نشون بده...لبخندی زدم...نگاهم روی تخت نیما میخ شد...چشمای مهربون و نگاه گرمش روی من بود...رنگ به صورتش برگشته و تی شرت قرمزی تنش رو پوشونده بود...یه چیزی توی قلبم فرو ریخت...سرم رو پایین انداختم و ظرف سوپ رو گوشه تخت گذاشتم...صدای سینا به گوشم رسید:

@romangram_com