#مهسا_پارت_115

-سینا...شایان..سینا رو خبر کن...
-اوکی...نگران نباش الان خبرش میکنم...
با قطع شدن تماس با تمام سرعتم به اتاق نیما برگشتم...هنوز بیحال روی زمین افتاده بود...باید گرمش میکردم...چند تا پتوی دیگه ام از توی کمد برداشتم وروش انداختم...بالشش رو هم زیر سرش گذاشتم و کنارش نشستم...چشمای نازش بسته بودن...دستمو روی صورتش کشیدم...ته ریشای زبرش دستمو اذیت میکرد...لبهای نیمه بازش رو که به زور اکسیژن وارد دهانش میکرد و باز کردم،دلم مث سیر وسرکه می جوشید:
-نیما حالم خوب نیست...داری داغونم میکنی...من تحمل درد کشیدنتو ندارم...بدن تو سرده ولی من دارم تو آتیش وجودم میسوزم...چشماتو باز کن بذار یه بار دیگه تو مهربونی نگات آب بشم...خانوادت 4روز دیگه میان...من چی جوابشونو بدم...
با دستم روی سینه اش زدم:
-لعنتی بزن...حق نداری از حرکت بایستی...تو پیش نیما امانتی...نایست...خواهش میکنم...
تو صورتش نگاه کردم...رنگ سفیدش قلبمو بدرد اورد...لباش بنفش شده بودن...خم شدم و با دستام صورتشو قاب گرفتم...حلقه های اشکم یکی یکی توی صورتم میریخت...یاد ب*و*سه اش افتادم...وقتی منو ب*و*سید لباش قرمز شدن...سرمو پایین آوردم و اروم روی لباشو ب*و*سیدم...تو چشمای بسته اش نگاه کردم وگفتم:
-چشماتو باز کن نیما...
حس کردم پلکش کمی تکون خورد...عقب رفتم وپتو رو تا زیر چونه اش بالا کشیدم...
-این جواب ب*و*سه من نبود نیما...نمی خوام پلکاتو تکون بدی...بازشون کن...من دارم میمیرم...
ربع ساعت از آخرین تماسم با شایان گذشته بود...بدن نیما با وجود اون پتوهایی که روش انداختم کمی گرم شد ولی هنوز رنگ پریده و بیحاله...صدای علی آقا رو شنیدم:
-باید تو اتاقش باشه...
صدای قدمهای تند چند نفر توی راهرو پیچید...به در اتاق خیره شدم با دیدن قیافه وحشت زده شایان و چهره نگران علی آقا امید دوباره به وجودم برگشت...
-برو کنار شایان بذار رد شم...
با کنار رفتن شایان،سینا با عجله بالای سرمون اومد وگفت:
-چش شده؟
-نمی دونم...اومدم صداش بزنم که صدای نالشو شنیدم...تو دستشویی با بدنی سرد افتاده بود...فکر کنم حالش به هم خورده چون تمام دستشویی پر از ماده زرد رنگه...

@romangram_com