#مهسا_پارت_114

صدای هق هقم توی دستشویی پیچید...یاد سینا افتادم...باید شمارشو توی گوشیش داشته باشه...نمیتونستم اینجا ولش کنم...حال خودمم خوب نبود...دستمواز زیر بغلش رد کردم و جلوی سینه اش بهم قلاب زدم...
یاد حرف بابام افتادم...وقتی میخوردم زمین وبلندم میکردومیگفت:"یا علی"...اشکم روی شونه های لخت نیما افتاد...من بلندت میکنم...میدونم که میتونم...با گفتن یا علی تمام قدرتمو توی دستام بردم و نیما رو روی زمین کشوندم...پای تختش که رسیدم، بریدم وهر دومون روی زمین افتادیم...بدن نیما هنوز سرد بود...پتوی روی تختش رو کشیدم وروش انداختم...به سرعت موبایلش رو از کنار آباژور برداشتم...
-لعنتی...این که رمز داره...
نیما رو تکون دادم:
-نیما توروخدا یه چیزی بگو...موبایلت رمز داره...من چیکارش کنم؟
صدای خس خس سینه نیما تنها جوابی بود که شنیدم...سرم رو روی سینه اش گذاشتم...درست نمی تونست نفس بکشه...ضربان قلبش خیلی پایین بود...سرش رو روی پام گذاشتم و شروع کردم بلند گریه کردن...
-نیما...جون مهسا بلندشو...دیشب کجا بودی که دیروقت اومدی؟...چت شده؟...چی خوردی که تو رو به این حال انداخته؟...نمی دونم چیکار کنم...
سرش رو روی قلبم فشردم...بدن سردش وجودمو بی حس کرد...چشمامو بستم وپیشونیشو ب*و*سیدم...چیزی یادم اومد با فریاد صداش زدم:
-شــــــــــــایـــــــــــــان....
سر نیما رو روی زمین گذاشتم و به اتاقم برگشتم...موبایلمواز تو کشو بیرون کشیدم...شایان چند روز پیش شمارموگرفت تا برای خریدن چند تا وسیله به کمک مادرش برم...خدایا شکرت...پیداش کردم...
صدای خواب آلود شایان جون دوباره ای بهم داد:
-الو...
-الو شایان به کمکت احتیاج دارم...تو روخدا اگه شماره سینا رو داری سریع زنگ بزن بیاد عمارت...تورو خدا عجله کن...
-وایستا...وایستا دختر چی شده؟...چرا انقدر مضطربی؟
دادزدم:
-الان وقت سین جیم کردن نیست شایان...نیما حالش خوب نیست...تورو جون عزیزت عجله کن...
-باشه اومدم..

@romangram_com