#ما_عاشقیم_پارت_99

"بای"

***

دو ماهی از زمستون می گذشت و پشت شیشه به برفهای درشتی که داشتن فرود می اومدن روی زمین خیره شده بودم.

اخر این هفته مراسم پیام و نسرین بود و هنوزم وقت نکرده بودم تا لباس مناسب مهمونی رو پیدا کنم و بخرم!

تصمیم گرفتم که اگه فردا هوا خوب باشه و خبری از برف و بارون نباشه زنگ بزنم به دختر عمه های گرامی و ببینم که وقت دارن تا با هم بریم خرید.

همین که تلفن رو قطع کردم دوباره زنگ خورد....

بله؟بفرمایید...!!! آخه تو کی هستی که حرف نمیزنی؟!!!

خسته نمیشی این همه مدته داری بدون اینکه یه کلمه حرف بزنی زنگ میرنی؟ این کارا چه دلیلی میتونه داشته باشه!

و با عصبانیت ادامه دادم!داری یه کاری میکنی که برم دنبال کارای ردیابی خط تلفن و بگردم دنبالت و پدرت رو در بیارم!

و گوشی رو روش قطع کردم...چه پرو هم بود و قشنگ به حرفام گوش میداد

اعصابم دیگه خورد شده بود...دقیق وقت هایی هم زنگ میزد که ددی خونه نبود!

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای تلفن رفت رو اعصابم....




romangram.com | @romangram_com