#ما_عاشقیم_پارت_185
عروسک پرت شد از توی قلاب زمین و جیغ من رفت رو هوا...
سبحان که میخنیدد رفت سمت پسر جوون و گفت اقا بی زحمت ین و همیناان نصفش کن...
من که چشمهام 4 تا شده بود دست سبحان رو گرفتم و در حالیکه میکشیدمش طرف خودم گفتم واسه چی نصفش کنه؟
سبحان که می خندید گفت:مگه قرار نشد نصف مال من نصف مال تو و چمکی بهم زد....
از برق نگاه شیطونش فهمیدم که داره سر به سرم میزاره...
نخیر این همش مال خودمه..
سبحان که می خندید گفت:باشه مال خودت...ولی یادت باشه جرزنی کردی ها..
با خنده عروسک پشمالوی کوچولو رو از دست پسر روی هوا قاپیدم و درحالیکه میرفتم سمت بچه ها که داشتن قورباغه پروانه رو توی هوا پرت می کردن و نمیدادن بهش و اذیتش می کردن و با صدای بلند گفتم من بردم منم بردم...
در حال خوردن پشمک های بزرگی که روی یه چوب زده بودن و مهیار خریده بود بودیم که مهیار رفت سمت چرخ و فلک بزرگی که اونجا قرار داشت و بدون اینکه به ما بگه بلیط هاش رو خرید و همگی رفتیم ...
اخرین تیکه از پشمکم رو هم خوردم و چوبش رو که توی دستم بود و نمی دونستم چکارش کنم از بالای چرخ و فلک پرت کردم پاین...مهیار که در حال شکستن تخمه بود گفت:بابا ابجی خانوم شهر ما خانه ی ما....درحالیکه می خندیدم به خودش که داشت تند تند تخمه می شکست و پوسته هاش رو پرت می کرد کف کابین اشاره کردم و گفتم:تو برو اول خودت رو یه دور اموزش بده بعد بیا سراغ من...
پروانه که می خندید گفت:این همیشه کارای دیگران و میبینه ولی کارای خودش و نه!
چرخ و فلک به حدی بزرگ بود که سرتاسر خیابونی که ازش گذشته بودیم و کل محوطه شهربازی دیده میشد..چقدر همیشه این نزدیکی به اسمون رو دوست داشتم...
دست از نگاه کردن به اسمون تیره شب برداشتم و نگاهم رو انداختم به پسری که درست روبروم نشسته بود و نگاهش رو انداخته بود به ناکجااباد و توی فکر بود...
romangram.com | @romangram_com