#ما_عاشقیم_پارت_184
اگه کسی می تونست عروسکی که توی حلقه بود رو با این سه تا تیر بندازه پایین اون عروسک مال خودش میشد...
روبروی یه خرس سفید و پشمالو ایستادم و تصمیم گرفتم که خرس کوچولو رو مال خودم بکنم..
و مهیار و سبحان هم مثلا داشتن ما سه تا دختر رو تشویق می کردن که چوری بزنیم و چکار کنیم...
اولین تیر رو که مثلا خیلی دقت کردم از دو فرسنگیه عروسک رد شد...
از همین اولی معلوم بود که چکاره ام...
تیر دومم هم خطا رفت که با صدای جیغ پروانه برگشتم سمتش و دیدم که یه قورباغه سبز رو که توی لقه بود انداخته بود پایین و داشت میپرید بالا پایین که تونسته بزنه...
پگاه تیر سومش رو هم زد و بدتر از من بازم خطا رفت!
برگشتم پشتم رو نگاه کنم که دیدم سبحان دست به سینه ایستاده و داره تماشام میکنه...
با نگاه من چند قدم اومد سمتم و در حالیکه کنارم می ایستاد گفت:کمک نمیخوای؟. چشمکی زد...
درحالیکه لبخندی میزدم به مهیار و پگاه و پروانه که داشتن با هم حرف میزدن و حواسشون نبود نگاه یانداختم وگفتم:چرا که نه...سبحان که دستش رو میگذاشت سر شونه هام گفت:خب پس بیا با همیدگیه این خرس پشمالو رو شکار کنیم...ولی اگه افتاد زمین نصف مال من نصف مال تو!
با لبخند نگاهم رو گرفتم سمت عروسک و اون حلقه که به فاصله سه متری ازم قرار داشت و از سقف اویزون شده بود...
سبحان که یه دستش رو میگذاشت دور کمرم خودش رو بهم نزدیکتر کرد و با یه دستش داشت کمک میکرد که تفنگ رو چجوری بگیرم...
کلا یادم رفت که می خواستم چکار کنم...از فکر این همهنزدیک بودنش بهم و اینکه الان دخترا میبیننمون و ...اینا کلا همه چیز فراموشم شد..صداش رو کنار گوشم شنیدم گه گفت :بعد از مشردن من بزن...1...2....حواسم رو جمع کردم و توی چشمیه تفنگ نگاه کردم...دقیقد وسط شکم خرس رو نشونه گرفته بودم...3...
romangram.com | @romangram_com