#ما_عاشقیم_پارت_183

بالاخره ترن حرکتهای اخرش هم تموم شد و کم کم از حرکت ایستاد...

برام جالب بود که توی این دو دقیقه که خیلی طولانی تر از این حرها برام گذشت حتی صدای سبحان رو هم نشنیدم و صدای جیغ های من و پگاه و البته صدای مهیار و پروانه بود که فقط به گوش میرسید...

بدجوری دل و روده و معده و کلیه هام و کلا همه عضلات شکمم پیچیده بود به هم....

از بس که از هیجان و ترس خودم رو سفت کرده بودم بدنم درد گرفته بود...تازه یاد دست سبحان افتادم که هنوز با اینکه حرکت ترن کمتر شده بود داشتم بهش فشار وارد می کردم...

پگاه که انگار بدتر از من دیگه جونی واسش نمونده بود دست از جیغ و داد برداشته بود و داشت روسریش رو مرتب می کرد...

ترن که ایستاد تازه دستم رو شل کردم و در حالیکه موهام رو میزدم کنار به چشمهای خندون سبحان نگاه کردم...که صدای خندش بلندتر شد و گفت یکی بیاد این شجاع ها رو ببینه و شالم رو گرفت سمتم..

درحالیکه هنوز نفسم درست و حسابی برنگشته بود سرجاش گفتم:بده به من ببینم...حالا دیگه به ما میخندی و با کمکش از ترن اومدیم پایین...

کمی بخاطر مارپیچی بودنش سرگیجه داشتم و بخاطر همین از قصد رفتم طرف سبحان که هنوزم می خندید و دستم رو دور بازوش لقه کردم و گفتم:تو چقدر می خندی پسر...خسته نشدی..

سبحان که به مهیار اشاره می کرد گفت فقط اون دوتا رو نگاه کن...ببین چه رنگشون سفید شده..

مهیار و پروانه درحالیکه رنگشون پریده بود...دستای هم و گرفته بودن تا درست راه برن و تعادلشون بیشتر ازاینا بهم نخروه...به پگاه که کنارم داشت راه می اود نگاه کردم و گفتم:اینا که وضعشون از ما دوتا هم بدتره که...با چه اعتماد به نفسی رفتن ترن اولی!و خنده کنان از محوطه ترن اومدیم بیرون...

پگاه با دیدن قسمتی که برای تیر اندازی بود دویید اون سمت و گفت:دخترا بیاین اینجا...این عروسکا منتظرمونن ها...

با خنده من و پروانه جلوتر از دو پسر رفتیم کنار پگاه...

پسر جوونی که مسئول این بازی بود به هرکدوممون یه تفنگ با سه تا تیر داد...


romangram.com | @romangram_com