#ما_عاشقیم_پارت_182
سبحان که دیگه نمی تونست حرفی بزنه رفت سمت مغازه و با چند تا بسته اسنک برگشت سمتمون...
بعد از کمی چرخیدن و به شلوغ بازی های مهیار و پروانه نگاه کردن سبحان رفت تا بالاخره بلیط ترن هوایی رو بگیره...
توی صف نسبتا طویل ترن ایستاده بودیم که بالاخره بعد از چنددقیقه ای که گذشت نوبتمون شد...
کف دستهام از هیجان عرق کرده بود..یکی دوبار دیگه هم سوار ترن شده بودم ولی ترن هوایش به بزرگیه این یکی نبد و می دیدم هر دختر و پسری که می اومدن از ترن پایین تلوتلو خوران میخوردن به هم و از میرفتن طرف دیگه...
یکی از ماشین هاش دو نفره بود و اون یکی هم سه نفره...
پرونه و مهیار که نترس تر بودن نشستن توی ماشین اولی که دونفره بود و من و پگاه و سبحان هم توی ماشین دومی...و البته سبحان نشست وسط..درست بین من و پگاه!
از یه طرف دلم قرص بود که سبحان پیشمه و هیجانم کم که نشده بود بیشتر هم شده بود...
دستهام رو روی میله اهنی که جلومون قرار گرفت سفت کردم و یه نف عمیق کشیدم وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم سبحان داره میخنده و بهم نگاه می کنه!
لبخندی زدم و دیدم کهماشین مهیار اینا زودتر حرکت کرد...
با فاصله کوتاهی ماشین ما هم به حرکت افتاد و با تِپ تِپ اولش که روی میله های ترن هوایی بالا می رفت باعث میشد ضربان قلب ادم بیشتر و بیشتر بشه...
و بالاخره یه دفعه شروع کرد و نگاهم رو که به مهیار اینا و گوشم رو که به صدای جیغ و سوت های مهیار بود رو جدا کرد و حواسم رو به خودم جمع کردم...
و نفسم رو با زدن جیغ می دادم بیرون و پگاه هم بدتر از من جیغ و داد می کرد..شالی که سرم بکرده بودم دیگه روی سرم نبود و اگه سبحان نمیگرفتش روی هوا بود...
خودم رو بیشتر به سبحان چسبوندم و همینطور از هیجان زیاد جیغ میزدم...ترن به طرز وحشتناکی هنوز داشت حرکت می کرد و توی اون همه پیچ و خم ماشین می پیچید و از یه سربالایی بلند میرفت توی یه سرازیری عمیق و دوباره و دوباره... با قفل شدن دستای سبحان توی دستهام انگار جوون برگشت توی تنم...و برگشتم سمتش که نگاهش کنم ولی با اون موهایی که ریخته بود توی صورتم درست جلوم رو نمی دیدم...
romangram.com | @romangram_com