#ما_عاشقیم_پارت_181
***
خواب آلود دستم رو کشیدم روی میز کنار تخت و بالاخره گوشیم رو پیدا کردم...با چشمهای نیمه بازم به شماره نگاه کردم که دیدم مهیاره...چطور زنگ زده بود به من!
فوری دکمه اتصال رو زدم و اونم پشت سر هم شروع کرد به حرف زدن...که دیگه تحویل نمیگیری و همش من باید به این ابجیه یک یه دونه زنگ بزنم و دیگه بهشون سر نمیزنم و...بعد از کلی حرف زدن گفت که برای امشب یه برنامه مجردی و باحال ریخته و قراره که بریم شهربازی و کلی صــفا!گفت که ساعت 8 منتظرمه و هیچ دللی رو هم نمیپذیره برای رد درخواستش و سبحان رو هم از دیشب راضی کرده که بایم و توی این جمع مجردی پروانه و پگاه هم هستن و کلی خوش میگذره...
در حالیکه خیالم راحت شده بود خمیازه ای کشیدم وگوشی رو گذاشتم روی میز و دوباره رفتم زیر پتو...اینم برنامه شب!یه روزم بیکار نمی شد بمونیم!
***
حاضر و اماده جلوی برج ایستاده بودم که با دیدن نور ماشین به چند ثانیه هم نکشید که ماشین جلوی پام ایستاد و در حالیکه اینبار مهیار پشت فرمون نشسته بود و سبحان کنار دستش دو تا دخترا هم عقب،سوار شدم و راه افتادیم...تا رسیدن به شهربازی اینقدر مهیار صدای این دوبس دوبس ضبط رو توی گوشمون زیاد کرد که چیزی تا کــَـــر شدنمون باقی نمونده بود و جالب اینجا بود که امشب سبحان هم دست از اعتراض به کارای مهیار کشیده بود و با لبخند کاراش رو تماشا می کرد...
پگاه که دهنش رو می اورد نزدیک گوشم تا من صداش رو بهتر بشنوم گفت:ببینم سوگند تو تاحالا این شهربازی اومدی؟
درحالیکه سری تکون می دادم این بار من دهنم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم:توی این مدت که من وقت نکردم همه جا رو بگردم دختر جان...امشب اولین باره
پگاه که می خندید گفت:پس حسابی بهت خوش میگذره مطمئن باش...ما تاحالا چندبار با مهیار اینا اومدیم و حسابی خوش گذشته...
ماشین رو توی پارکینگ شهر بازی گذاشتیم و همگی باهم راه افتادیم سمت محوطه پارک...
شب جمعه بود و حسابی شهربازی به اون بزرگی شلوغ بود...با دیدن ترن هوایی بزرگی که اونجا بود دستهام و کوبیدم به هم و گفتم:وای بچه ها نگاه کنین عجب ترنی هم داره ...من میخوام این و سوار بشم...
مهیار که جلوتر از ما میرفت برگشت سمتم و گفت اصلا ناراحت نباش ابجی خانوم...خودم چارتم دربستـــــ.سوار میشیم با هم این که کاری نداره...
سبحان که می اومد کنارم گفت:سوگند این خیلی خطرناکه ها...بیا و بیخایل این بشین...از این پروانه و پگاه ه بپرسی میبینی که عمرا سوار بشن مگه نه؟و برگشت سمت پروانه و پگاه که دید دارن می خندیدن و دوتاییشون گفتن:اتفاقا امشب ما هم می خوایم با سوگند سوار بشیم...
romangram.com | @romangram_com