#ما_عاشقیم_پارت_180

درحالیکه با انشگتهای دستم بازی میکردم گفتم:اره..داشتم به این فکر می کردم که توی این مدتی که اومدیم ایران چقدر اتفاقای جورواجور رو تجربه کردم...با اینکه مدت کمیه اومدیم اینجا ولی خیلی با این محیط خو گرفتم...

یه جورایی بهش دلبسته شدم...وابسته شدم!هرچند دلمم برای اونجا تنگ شده و دلم میخواد برم...ولی دلم بیشتر از این میخواد که باقیه عمرم رو توی جایی که متولد شدم زندگی کنم...شاید روز اولی که پا گذاشتم توی این خاک این حس رو به هیچ عنوان نداشتم ولی الان..

نگاهم رو به بیروت انداختم و به ادمایی که توی پیاده روها از جنس خودم بودن...از نسل خودم بودن..از نسل آریایی...از نسل ایرانی اصل!

ولی الان دلم می خواد که توی این هوا فقط نفس بکشم!





با حس لمس دستی روی دستم صورتم رو برگردوندم و نگاهم افتاد توی چشمهای مهربون سبحان...

درحالیکه دستم رو بین دستش گرفته بود فشار اندکی بهش وارد کرد و گفت:خوشحالم که توی این مدت این احساس توی تمام وجودت رشد کرده...و باعث شده که این حرفهای قشنگ رو به زبون بیاری...

هرچند تو دخترعموی منی و بیشتر از اینا ازت انتظار میره..و خودش بلند بلند خندید...

درحالیکه من! توی دلم حس می کردم یه چیز دیگه ای هم توی وجودم داره رشد می کنه...یه چیزی که شیرنیش رو گرماش رو همین الان هم حس میکردم...همین الان هم که نگاهش روبروم بود حس میکردم!

ولی زیاد نذاشتم این فکرا درگیرم بکنه و با خنده در حالیکه با مشت می کوبیدم به بازوش گفتم:خووب امروز خودت و تحویل میگیری ها..به قول مهیار برات پـِپسی باز کنم؟

سبحان که بلندتر می خندید گفت:ای بدجنس...حالا دیگه شدی هم دست مهیار...نه پپسی نمی خوام تو واسه خودت باز کن..و پاش رو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت حرکت کرد....

جلوی برج ایستاد و هرچی هم بهش تعارف کردم که بیاد بالا قبول نکرد و درحالیکه بازم سفارش دستم رو می کرد رفت!


romangram.com | @romangram_com