#ما_عاشقیم_پارت_179
احساس سبکی عجیبی می کردم و خیلی خوشحال بودم...راحت شدن از دست اون بند محمی که البته به کمک سبحان یکم شل تر شده بود برای همیشه خیلی خوب بود...و از امشب میتونستم یه دل سیر به کارهام برسم بدن اینکه یه چیزی از گردنم آویزون باشه و عذابم بده...
برگشتم سمت سبحان که دیدم داره نگاهم میکنه و با لبخند فوری تا دید من نگاهش میکنم گفت:ببینم نمیخوای شیرینه خوب شدن دستت رو بدی بهم؟
درحالیکه سرمست لبخندی میزدم فتم:چرا که نه...شیرینی هم میدم و به تــریا اون سمت خیابون اشاره کردم و در حالیکه میرفتم نزدیکش دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با لودگی گتم:افتخار میدم که در کنارم یه بستنیه خوشمزه مهمون بشی...
سبحان که بلند بلند می خندید گفت:به به از این افتخارا کاشکی همیشه نصیب آدم بشه...
درحالیکه دستش رو میکشیدم گفتم:بسه نمیخواد حالا زبون بریزی...می دونستم که بستنی خیلی دوس داره و بخاطر همین گفتم...واست دوتا بستنی سفارش میدم ....و با خنده از خیابون رد شدیم..
در حال خوردن بستنی بودم که ددی زنگ زد و وقتی صدای شاد و سرحالم رو شنید خوشحال شد و منم براش گفتم که دستم رو دکتر بعد از معاینه کردن دیده و گفته که خوبه وضعیتش!و الانم با سبحان داریم بستنی میخوریم و جاش حسابی خالیه...
کنار سبحان توی ماشین نشسته بودم و داشتم به اتفاقاتی که توی این چند وقتی که اومده بودیم ایران فکر میکردم...هم روزای خوب زیاد داشتم و هم روزایی که خیلی تنها بودم و با غم از دست دادن حاج خانوم داغ دل من و بابا هم دوباره تازه شده بود...چقدر دلم میخواست مامان کنارم بود...
هرچند اگه مامان بود ممکن بود ما اصلا برنگردیم ایران...برگشتم و به سبحان که غرق توی رانندگی بود نگاه کردم..
وشاید هیچ وقت من کنار پسرعموم نمی نشستم و هیچ وقتم با اون نمی رفتم دکتر که آتل دستم رو باز کنه و هیچ وقت اصلا از دست کسی نارحت نمی شدم و با ناراحتی از موسسه ای نمی زدم بیرون تا گیر یه موتور شسوار بیفتم و این وضع برام پیش بیاد و شاید هیچ وقت به یه مهمونی دونفره با پسرعموم نمی رفتم و هیچ وقت برق نگاهی که اون شب توی چشمهای یه مرد برای اولین بار می دیدم رو نمی دیدم و حس نمی کردم...
و شاید ..وشاید...و شایدهای خیلی زیادی که اگه می خواست بهشون فکر هم بکنم این سبحان بود که با تکون دادن دستش جلوی صورتم از فکر کردن اوردم بیرون و گفت:سوگند؟!به چی اینجوی زل زدی؟من مشکلی دارم ؟
و توی اینه ماشین به خودش نگاه کرد...
درحالیه لبخندی میزدم گفتم:نه..ببخشید!داشتم فکر می کردم حواسم نبود به تو ...
سبحان که می خندید گفت:آهان!حواست نبود که به من ذل زدی و داری فکر می کنی...
romangram.com | @romangram_com