#ما_عاشقیم_پارت_178

به سبحان نگاه کردم که اون زودتر از من از جا بلند شده بود....کمی سرش و خم کرد و به من که هنوز نشسته بودم گفت:پس چرا نشستی سوگند...بلند شو دیگه!

من که کیفم رو از صندلیه کناریم بر میداشتم از جا بلند شدم و به همراه سبحان رفتم داخل...

10 روز از اتل بستن دستم گذشته بود...

دکتر با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوش اومدین...اوضاع دستت چطوره خانوم فتوحی؟

با لبخندی که بهش میزدم نشستم روی صندلی که اشاره کرده بود و سبحان هم نشست روی مبل های کرمی رنگی که جلوی میز دکتر قرار داشت...

خب بزار اول این بندش رو برات باز کنم...

همزمان نگاه من و سبحان کشیده شد به سمت هم که سبحان با لبخندی سرش رو برام تکون داد....

بعد از باز کردن آتل دور دستم و کمی ماساژ دادن و معاینه کردن و یه چندتایی سوال در مورد دستم ازم پرسیدن گفت که باید تا چند وقت دیگه باهاش مدارا کنم تا بطور کامل خطر رفع بشه و فعلا هم هیچ احتیاجی به گچ نیست و با این وضعیت خوبی که داره برام خوشحاله که کار به گچ گرفتن نکشید.

با شنیده این جمله از دهن دکتر به حدی خوشحال شدم که یه لبخند عمیق نشست رو صورتم چقدر خداخدا کردم که احتیاج به گچ نداشته باشه و توی این 20 روز به اندازه کافی اذیت شده بودم.. و خوشحال بودم که تموم شد..

سبحان که خوشحالیم رو دید گفت:یادت که نرفت دکتر همین الان گفت زیاد به دستت نباید فشار بیاری ...پس زیادم خوشحال نباش...

ضدحال!!!فوری لبخندم جمع شد...

ولی ته دلم قرص بود ...خودم می دونستم که دستم وضعش خوبه و دکتر هم این حرفها رو برای اینکه من بیشتر احتیاط کنم زده و سبحان هم دنباله حرفهای دکتر رو گرفته!

بالاخره بعد از نیم ساعتی از مطب زدیم بیرون...


romangram.com | @romangram_com