#ما_عاشقیم_پارت_177
در خونه رو باز کردم و تعارفش کردم بیاد تو که گفت: اماده بشو ...مگه نگفتی دیرت شده؟خوب من برای خدمتگذاری آماده ام دیگه ...
با لبخند رفتم سمت کاناپه و کیفم رو از روش برداشتم...
درحال قفل کردن در بودم که در واحد کرامت باز شد و در حالیکه کیف به دست روبروی ما ایستاده بود یه نگاه عجیب به سرتاپای من و سبحان انداخت و رفت سمت اسانسور....
سبحان که به من نگاه می کرد گفت:این چرا اینجوری کرد و اخماش رو کشید تو هم؟
من که شونه ای می انداختم بالا گفتم:زیاد جدی نگیر...آدما وقتی جواب رد میشنون صد درجه تغیییر می کنن!!
سبحان که چشمهاش گرد شده بود گفت:جواب رد؟جواب رد برای چی؟
با کیفم زدم به شونه اش و گفتم:اقای استاد...دیرم شد ها..و در حالیکه می رفتم سمت اسانسور گفتم:جواب رد برای درخواست خواستگاریش!همین!
سبحان که دستش رو میکرد تو جیبای شلوارش گفت:اونوقت کی خواستگاری کرده؟
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:وای سبحان...چه فرقی می کنه!
سبحان که انگار تازه به خودش اومده بود و دست از کنجکاوی کردن برداشته بود با نگاهی به ساعتش گفت:اوه بریم...فکر کنم اگه خود عمو اومده بود تا حالا رسیده بودی اونجا..
درحالیکه می خندیدم به اسانسور که تازه رسیده بود طبقه خودمون اشاره کردم بیا بریم بالاخره اینم اومد بالا و دوتایی سوار اسانسور شدیم...
وارد مطبش که شدیم 7،8 نفری توی نوبت نشسته بودن...
زیاد منتظر نموندیم و بعد از چند دقیقه ای که هنوز نگذشته بود منشی با صدای رسایی گفت:خانوم سوگند فتوحی برید داخل!
romangram.com | @romangram_com