#ما_عاشقیم_پارت_186
به ساعت که نگاه کردم 12 شب رو نشون می داد و تقریبا نصف وسایل رو به لطف مهیار و البته پروانه سوار شده بودیم و حسابی خوش گذشته بود....
کنار رودخونه استخر بزرگی که توش پر بود از ماهی های کوچولو کوچولو ایستاده بودیم و داشتیم بلال های کباب شده رو اتیش رو که تازه اماده شده بود میخوردیم که سبحان گفت:بچه ها چطوره یه دور هم با این قایق ها بزنیم و بریم خونه دیگه؟هان...
مهیار که مثل همیشه موافق بود زودتر از ما جلو افتاد و رو به مردی که قایق ها رو کرایه می داد گفت:اقا دوتا قایق بده..
پگاه که معلوم بود خسته شده و خوابش گرفته گفت:من یکی که دیگه حس پا زدن ندارم..میشینم روی همین سکوها و شماها هم برید و برگردید...
قایق ها دونفره بود و بازم پروانه و مهیار از اوجای که خیلی روابط صمیمانه ای هم داشتن کنار هم نشستن و من و سبحان هم..
تا جایی که تونستم حسابی به خودم استراحت دادم و گذاشتم سبحان قشنگ پا بزنه ...گاه گداری ماهی های بزرگتری هم حالا که سط استخر رسیده بودیم از کنارمون رد میشدن...
دو سه تا پرک از دونه های بلال رو کندم و انداختم روی اب که چندتا ماهی کوچیک فوری دورش جمع شدن و تا اودم دستم رو ببرم سمتشون رفتن طرف دیگه ...
همینجور که یکم پا میزدم گفتم:وای چه شب خوبی بود سبحان...کاشکی دفعه دیگه با ددی اینا بیایم فک کنم بیشتر از اینا هم خوش میگذره...
سبحان که لبخندی میزد گفت:اره اتفاقا ما چندباری با عمه اینا اومدیم و حسابی هم خوش گذشته...خدارو شکر حال مامان بهتر شده...حالا یه برنامه میریزیم و با هم میایم دوباره..
درحالیکه دستهام رو توی سینم محکم می کردم خمیازه ای کشیدم و گفتم:خداروشکر که فردا جمعست..وگرنه بازم مجبور بودی برام مرخصی رد کنی...
سبحان که بلند می خندید گفت:تازه خبر از مرخصی که نیست هیچ...میخوام کلاس روزای سه شنبه که مال اسفندیاری بوده رو هم بهت بدم...
درحالیکه میچرخیدم طرف سبحان گفتم:مگه یه استاد دیگه استخدام نکردی؟ای بابا انگار دلت می خواد من هر روز بیام موسسه ها!!
سبحان که لبخندی میزد گفت:مگه بده هر روز بیای موسسه؟
romangram.com | @romangram_com