#ما_عاشقیم_پارت_135

از دست مهیار همه چیز رو باید قایم میکردم و میدونستم که اخر سر کادوی خودش رو زودتر از بقیه ازم میگیره درست مثل هر سال!

لباسهام رو عوض کردم و رفتم پایین!

بعد از چرخی که توی خونه زدم مطمئن شدم که حتما مامان رفته بود خرید!گوشی رو برداشتم و یه زنگ بهش زدم!

-سلام مامان کجایین شما؟

.....

-ا خب سلام برسونین!میخواین برگشتنه بیام دنبالتون؟

....

باشه پس مواظب باشین!نه مرسی من چیزی لازم ندارم!فعلا.

تلفن رو گذاشتم سرجاش! مامان به همراه سوگند رفته بودن بازار و داشتن خرید می کردن!

خوبه اون روز این همه با مهیار گشتیم !با فکر عیدی که براش خریدم خندم گرفت!

مطمئن بودم با دیدنش بدجوری اتیشی میشه و همین هم شد!

***

توی جام خوابیده بودم و به چند ساعت قبل فکر میکردم و واسه خودم سرخوش میخندیدم!این کارا از من بعید بود!


romangram.com | @romangram_com