#ما_پنج_نفر_پارت_99
زهرا:خفه شو ککه!
سارا:توهم که فقط همینو بلدی زهرا ایش کشداری گفت وصورتشو اونورکرد ساراگقت:نه جدی داشتین ازسایز کفش کی حرف میزدین؟
ساغی:آقای مجد.
سارا:آهان امیر پسرخاله عرفان؟
همه باتعجب به سارانگاه کردیم
-تواز کجامیدونی؟
-هیچی آشپزخونه که رفتم دوتادخترداشتند دربارش باهم حرف میزدند منم شنیدم
-بپکی خب کامل بگو چی می گفتند؟
_می گفتندکه عرفان وکه نتونستیم تور کنیم حداقل این امیر پسرخالشو تورکنیم
-ببین توروخداچه دخترهایی پیدامیشه زهرا:والا من موندم اینا حیا ندارند؟_چمیدونم والا
عقداونشب هم به خوبی گذشت ومافرداش به تهران حرکت کردیم چون3روزدیگه امتحانای ترم شروع میشه.
فاطمه:
بچه ها به تهران رفتند ولی من باهاشون نرفتم وتصمیم گرفتم که باعرفان برم امشبم قراره عرفان بیاد این جامیخواستم همین امشب جریان طاها روبهش بگم چون ماقول داده بودیم چیزی روازهم پنهان نکنیم حتی اگه به ضررمون باشه.
romangram.com | @romangram_com