#ما_پنج_نفر_پارت_98
اونم که سوتی داده بودگفت:عه من نمیدونستم.
بابچه هارفتیم وکمی اونطرف تروایسادیم تا به قول امیر اون دوکفتر عشق روتنها بذاریم.
زهرا آرنجشوزدتوپهلوم یه آخ گفتم که چندنفرکه نزدیکمون بودند به این طرف نگاه کردند!
باحرص گفتم:چیه تو چرامیزنی؟
-ببینم این همون پسره نیس که گفتی توبانک بود؟
-چرا خودشه خب که چی؟
-خب پس این جاچی کارمیکنه؟
-من چ میدونم مگه من فضولم که ته توی ماجرارودربیارم.؟
ساغی که حرفارو شنیده بود،گفت:خاکتوسرت من اگه جات بودم میرفتم سایز پاشم پیدامیکردم بعدخودشو زهراخندیدند.
سارا اومدگفت:چی میگفتین شماها؟زهرا:به توچه!
سارا:عه زهرا داشتیم؟ نه، داشتیم؟ زهرا:بله داشتیم
سارا:باشه زهراخانم ماکه شب همدیگرومیبینیم
زهرا:وای مامان این میخواد منو ببره آنکارا من ازاین میترسم!
سارامشتی به بازوی زهرازدوگفت:بمیری بااین ذهن منحرفت.
romangram.com | @romangram_com