#ما_پنج_نفر_پارت_97


عاقدبارسوم که خوند همه به من نگاه کردن ازتوی آینه ای که توی سفره بودبه عرفان نگاه کردم داشت به من نگاه میکرد به چشماش نگاه کردم واقعامن عاشق این چشم هاشده بودم اون هم توی چشمای من زل زده بود بانشگونی که یکی ازپهلوم گرفت به خودم اومدم!

الهی دستش بشکنه به سمت راستم نگاه کردم دیدم سارا داره شیطون نگام میکنه.

گفتم چته تو؟

گفت:دوساعته همه دارن نگاتون میکنندبله روبگو بعدهرچقد که خواستین به هم خیره شین !

وای خدایاپاک آبروم رفت!

از خجالت سرخ شدم وباهزارجون کندن بله روگفتم همه کل کشیدن وسارا ولعیاکه کنارم وایساده بودن یه سوتی زدندکه کرشدم بعدکه کلی عکس گرفتیمو بچه هاهم خل وچل بازی دراوردن تصمیم گرفتیم که بریم خونه (نه تروخدامیخوای تاصبح این جابمونین خب برین خونه هات



ون دیگه)

لعیا:

به خونشون که رفتیم مادخترابه اتاق رفتیم ولباسهامون روعوض کردیم وبه بیرون رفتیم جمعیت زیادی نبود فقط فامیل های نزدیک مثل عمه وخاله.

ازاین تعجب کردم که امیر هم باپدرومادرش آمده بود.

باساغی رفتیم وسط یکم رقصیدیم وبعد هم اومدیم پیش دخترا داشتیم بافاطی وعرفان حرف میزدیم وساغی وسارا هی بهشون تیکه میپروندن فاطمه هم هی سرخ میشد وچشم غره میرفت وماوعرفان هم میخندیدیم!

-خانم های محترم قصد جسارت ندارم ولی لطفا دوراین دوکفتر عشق روخلوت کنید شایدبنده خداها دوست داشته باشن تنهاباشن امیر اینارو باشوخی ومسخره بازی گفت وماهم خندیدیم ومن گفتم:جناب مجداون مرغ عشقه نه کفترعشق.


romangram.com | @romangram_com