#ما_پنج_نفر_پارت_96

فاطمه:وای ساراازدست تومنظورم اینه که کی اومدین اصفهان آخه بچه هاشماکجا این جاکجا؟!

زهرا:انتظارداشتی عقدخواهرمون نیایم؟

فاطمه:نه باباخواهری این چه حرفیه فقط ساراگفت که نمیاین !

سارا:ناراحتی بریم ؟

فاطمه:عه لوس نشیددیگه منظورم اینه که شماکی اومدین اصفهان؟

سارا:اهاازاون لحاظ خب عرضم به حضورت که وقتی دیروززنگ زدی وبهت گفتم که دیرگفتی ونمیایم یه نقشه کشیدم که این بودکه من به توبگم نمیایم بعدسریع باهواپیما بیایم ماهم دیروزرسیدیم وبهت نگفتیم تا سوپرایزت کنیم ساراهمه ی این هاروداشت باشوخی میگفت وهی دستاشوتکون میداد وماهم خندمون گرفته بود.

درحین خندیدن چشمم خوردبه پسری که حالابعدازچندباردیدن میشناختمش تعجب کردم!

عه این این جاچی کارمیکنه مطمئنا ازفامیلای فاطی نیس ولی خب اگه ازفامیلای عرفان باشه پس چرا عرفان تواون مهمونی که بابای امیرگرفته بودنبود(آخه این جاهمه خودمونی هابودن)

-اصن به من چ

باسکوتی که سالن روفراگرفت به خودم اومدم انقدتوفکربودم که اصن نفهمیدم چی شد.

عاقدشروع به خوندن کرد

فاطمه:

عاقددوبار خطبه روخوند والان داره برای بارسوم میخونه!

واقعاهیچ وقت فکرشونمیکردم پسرخجالتی دانشگاه که واقعاهم خوشگل بودهمون کسی باشه که الان کنارم نشسته وتاچنددیقه دیگه من به عقدش درمیام !

romangram.com | @romangram_com