#ما_پنج_نفر_پارت_95


احتمالا الان میگیدکه این همه اطلاعات روازکجامیدونم باشه بهتون میگم مااین آمار هاروازمامان فاطی به دست اوردیم وبهش گفتیم که به فاطمه نگه که مامیخواهیم بریم برای مراسم عقدش وخاله هم قبول کرد!

-خب اینم ازلعیاخانم پاشوببین چطورشدی؟

-باصدای خاله سمیه به لعی نگاه کردم لعیاآخرین نفربود وخوشگل هم شده بود(دوستان گرام اصلاحس توصیف کردن ندارم به بزرگی وکوچیکی خودتون ببخشید)

-مرسی خاله سمیه دستتون دردنکنه ببخشیدمزاحم شدیم(اوهو چ لفظ قلم).

_نه ساراجون این چه حرفیه دخترم شماهم مثل ساغی هستین

-مرسی شمالطف دارید بچه هاهم تشکرکردن وروبهشون گفتم:بچه هابدوین آماده شیم بریم که20دیقه بیش تروقت نداریم دختراهم آماده شدند وباهم به طرف محضر حرکت کردیم.

لعیا:

با بچه هابه محضررفتیم وقتی ازمامان فاطی پرسیدیم که چرانگفتین آقابیادخونه واین همه آدم برن محضر که چی بشه اونم گفت به توچه مگه توفضولی (خخخ شوخی کردم گفتم یکم دورهمی بخندیم)

مامان فاطی گفت که فاطمه خودش خواسته وگفته که میخوام عقدم تومحضر باشه!

فاطمست دیگه چ میشه کردبااین کاراش.

وقتی واردشدیم جوری بودکه عروس ودامادجلوی دربودند وهمه ی صندلی هادورتادورچیده شده بودند به محض واردشدنمون فاطمه که داشت باسحر حرف میزدچشمش به ماافتادوتعجب کرد ماهم سریع به طرفش رفتیم وبغلش کردیم وبهش تبریک گفتیم طفلی انقدخوش حال شده بود که دلش میخواست گریه کنه!

فاطی:وای بچه هاشماکی اومدین؟ساراکه سعی میکردلحنش جدی باشه گفت:

وافاطمه حالت خوبه؟خوبه خودت دیدی همین الان ازدرواردشدیم!


romangram.com | @romangram_com