#ما_پنج_نفر_پارت_94
یه نگاه به من کردوگفت:نه مقبول شدی میگیرمت.
صدای بوق ماشین خبرازاین میدادکه عرفان اومده چادرسفیدم روسرم کردم و کشیدمش توی صورتم.
باکمک عسل به بیرون رفتیم چقددلم میخواست دوستامم الان این جابودند دیروز که به
سارازنگ زدم گفت که کاش زودتر میگفتی وفک نکنم بتونیم بیایم وقول میدیم واسه عروسیت جبران کنیم.
دیروزخیلی ناراحت شدم این چندوقت انقددرگیربودم که یادم رفته بودزودتربهشون بگم
سارا:
امروزفاطمه بهم زنگ زدوگفت که فرداشب عقدشه خیلی تعجب کردم باخودم گفتم چرازودتر زنگ نزده آخه ماتویه روز چطورمیتونیم بریم اصفهان وبه فاطمه گفتم فک نکنم بیایم ووقتی به بچه هاگفتم چه نقشه ای دارم اون هاهم ازنقشم خوششون اومدوقبول کردن.
بعداز قطع کردن تلفنی که بافاطمه بودم سریع4تابلیط پروازبه اصفهان تهیه کردم خداروشکرگیرم اومد وگرنه،نه باقطار میشدرفت ونه باماشین شخصی واتوبوسم که کلا وللش من لباس داشتم وبچه هاهم همینطورولازم نبودوقتمونوصرف لباس خریدن کنیم.!
ساغی ولعی دارندوسایلوجمع میکنند ومنم الان میخوام برم دنبال زهراکه توموسسه هست!
آماده شدم وبه دنبال زهرارفتم.به زهرازنگ زدم اونم اومدوباهم رفتیم خونه وازاون جاهم باآژانس به فرودگاه رفتیم!
...
امروزعقدفاطمست وماهم پیش خاله سمیه(مامان ساغی) رفتیم که آرایشمون کنه بااین که رشته خاله سمیه وکالت بوده ولی چندوقت قبل ازبه دنیااومدن ساغی توی یه ارایشگاه کارمیکرده.
به ساعت نگاه کردم8بودوساعت8/5محضربود.
romangram.com | @romangram_com