#ما_پنج_نفر_پارت_93


باهم بلندشدیم وبه بیرون رفتیم...

باباخیلی ازخانوادشون خوشش اومده بودوهمش ازشون تعریف میکرد.

قرارشد اون هادفعه ی بعدهم بیان که قرارعقدو بذاریم.

عرفان خیلی عجله داشت وهرچی پدرش میگفت زوده عقدکنید فعلا باهم نامزدباشید قبول نمیکرد ومیگفت من میخوام عقدکنیم.

چه قداونموقع که این حرف وزد خجالت کشیدم وبارفتن به آشپزخانه ازدست اون نگاه های معنی دارفرار کردم وتاموقع رفتنشون بیرون نیومدم ووقتی میخواستن برن باهاشون خداحافظی کردم وبه اتاقم رفتم وچون صبح زودبیدارشده بودم خسته بودم وزود خوابم برد!

.....

امروز روزعقده ومن توی آرایشگاهم عسل(خواهرعرفان) که باهاش خیلی صمیمی شدم هم باهام اومده.

رشتش عمرانه وتوی شرکت پسردوست باباش مشغول به کاره باصدای آرایشگربه خودم اومدم

-خب خانمی تموم شد! چه ماه شدی بلندشو لباستو تنت کن بعدخودتوتوآینه ببین.

لباسم روکه بلندبودوشیری وقهوه ای بودو توش نقش ونگارهای قشنگ داشت وتنم کردم موهامو شینیون کرده بودوآرایشم کمی غلیظ بود.

دوباره به خودم نگاه کردم چشمای قهوه ای که باخط چشم کشیده شده بودو دماغ کوچیک ولبای قلوه ای.قیافه ی خوبی داشتم !

عسل:خب عروس جان ببینمت چطوری شدی ؟اگه خوشگل شدی توروواسه داداشم میگیرم اگه نه میگم خیلی بیریختی وولت کنه واصن باهات ازدواج نکنه!

عسل همه ی این هاروداشت به شوخی میگفت ومن وآرایشگرهم مرده بودیم ازخنده!


romangram.com | @romangram_com