#ما_پنج_نفر_پارت_92
(آیاواقعامیتونستم؟آره من میتونم چون عرفان رودوست دارم هرجوری که باشه )
-سرموتکون دادم
-مرسی خانمم قول میدم خوشبختت کنم.
حرف دیگه ای ندارم.فقط یه چیزی!منتظربهش نگاه کردم
-خیلی دوسِ....
همون موقع دربازشد وامیرحسین پسرطاها که خیلی نازبود جلوی درظاهرشد.
من وعرفان باتعحب داشتیم به امیرنگاه میکردیم.
امیرباهمون لحن بچه گانه وشیرینش گفت:عمه ژون بابای دفت بیایددیگه مگه شی میخوایدبه هم بگید؟
به خودم اومدم وگفتم:باشه عمه جون شمابروماهم میایم.
امیرباشه ای گفت ورفت
-وای خاکبرسرم مگه ماچقدتواتاق بودیم.؟
به عرفان نگاه کردم!
-همش تقصیرتوعه.
عرفان همونطور که به غرغرهاوحرص خوردن های من میخندید گفت:حالاکه طوری نشده بهتره بریم که دیرترازاینی که هست نشه.!
romangram.com | @romangram_com