#ما_پنج_نفر_پارت_83
_بله ؟
روبروم ایستاد
_فاطمه عاشقتم دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام هرچه سریع تربیام خواستگاریت فاطمه اگه یه روزنبینمت یاصداتونشنوم دیوونه میشم خواهش میکنم اجازه بده به پدرت زنگ بزنم
به چهرش زل زدم چشمای قهوه ای ابروهای مشکی دماغ متناسب لبای قلوه ای پوستی گندمی وموهایی که همیشه کمی ازاون روتوصورتش میریخت این دفعه دومه که ابرازعلاقه میکنه باخجالت وسربه زیری گفتم:راستش منم دیگه نمیتونم وسرموتوی یقم قایم کردم خندید وتاشب کلی باهم گشتیم ومنورسوندخونه.
شب بافکرعرفان به خواب رفتم صبح که بیدارشدم مامان بهم زنگ زدوگفت که یه آقایی به بابازنگ زدوگفته که پسرما ازدخترشما خوشش اومده مامان گفت که بیا اصفهان دلمون واست تنگ شده هم دلتگیمون برطرف میشه هم بیش ترمیتونیم راجبش صحبت کنیم منم گفتم باشه وسعی میکنم خیلی زودبیام.
یه بلیط هواپیما ازاینترنت خریدم.
خوشبختاته زودتونستم بخرم چون که زمستون بودوزیادکسی به مسافرت نمیرفت وبرای همین زودگیرم اومد.
پروازم امروزساعت 11است والان هم ساعت9/5است.
به بچه هاقضیه روگفتم واون هاهم گفتن که خوشحالن که عرفان میخوادبیادخواستگاریم چون ازعلاقم بهش خبرداشتن.
همه ی وسایلمو جمع کردم وآماده شدم وبه فرودگاه رفتم.
توی فرودگاه چون مامان وباباخبرنداشتن که میخوام بیام برای همین هیچکس نیومده بود.
سوارآژانس شدم وبه طرف خانه حرکت کردم.
پول آژانسو حساب کردم وازماشین پیاده شدم.
romangram.com | @romangram_com