#ما_پنج_نفر_پارت_442
خیلی..
دوروز بعد از شب عروسی من ، که به یادموندنی ترین شب زندگیمه ساغر قبول کرد که پارسا بره خواستگاریش و اون دوتاهم مال هم شدن.
زهراهم یک مآه قبل از من بار دار شد و الآن یه پسر به اسم حسام داره که خیلی خوردنیه و لعیا هم تا حالا باردار نشده و میگه من و شوهرم مجردی بیش تر حال میکنیم.
و اما فاطمه همون روزها فهمیدیم که بارداره و عسل هرروز به کمک فاطمه میرفت تاهم بتونه به فاطمه کمک کنه و هم به عرفان!
_ساراخانوم دوساعته داری به چی فکر میکنی؟
به آرسام ک دیدم بچه هارو خوابونده و گذاشته روی تخت و الانم رو به روم وایساده نگاه کردم وگفتم:
به سرنوشت ما5نفر که بعد شد ده نفر و بعدشم بیشتر..
آرسام؟؟
_جونم؟؟
_تو بهترین شوهر دنیایی و خودمو انداختم تو بغلش و اونم دستاشو سفت دورم حلقه کرد و گفت:
از خانومم ک بهتر نیستم..
منم سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم و با عشق گفتم:
خیلی دوست دارم پسر خاله و رو پنجه ی پا بلند شدم و لبشو محکم گاز گرفتم و خواستم بکشم عقب که اونم نامردی نکرد و سرمو با دستش گرفت و شروع کرد ب خوردن لبم..
توهمین حال و هوا بودیم ک زنگ در ب صدا در اومد!!
romangram.com | @romangram_com