#ما_پنج_نفر_پارت_443


سریع از آرسام جدا شدم و گفتم که برو دروباز کن تا منم لباسارو جمع کنم..

تند تند لباسارو جمع کردم و با ساک از اتاق اومدم بیرون.

آلا رو دیدم که همراه با سامیار دارن با آرسام حرف میزنن.

آلا تا منو دید گفت؛

سارا شما نیم ساعت پیش قرار بود سر قرار باشین هرچیم به گوشیاتون زنگ زدیم جواب ندادین چرا انقد دیر آماده شدین؟ میدونین چقد نگرانتون شدیم؟

سامیار: خانومم نفس کم نیاوردی؟ بیام تنفس مصنوعی بدم بهت؟

با این حرف سامیار آلا بهش چشم غره رفت..

منم گفتم:

راس میگه آلاخانوم..

علیک سلام !خوبی؟ منم خوبم!

آلاگفت:

ای وایی ببخش آجی خیلی نگرانتون بودم حواسم نبود..

_طوری نیس گلم بیا کمک کن که وسایلارو بزاریم تو ماشین تا قوم مغول نریختن اینجا..


romangram.com | @romangram_com