#ما_پنج_نفر_پارت_424

تو حال هوای خودم بودم که وقتی صدای هوووو و سوت رو شنیدم فهمیدم که چراغ ها روشن شده بودو ماهم هنوز در همون حالتیم سریع کشیدم کنار.

امیر هم تازه متوجه جمع شده بود بدون اینکه به روی خودش بیاره دستشو گذاشت پشت کمرم و باهم به سمت جایگاه رفتیم و نشستیم. دوباره یه آهنگ شاد گذاشته شد و همه ریختن وسط چشمم به آلا خورد که دیدم با سامیار داداش سارامیرقصید.

سارا رو صدا کردم اومد پیشم و گفت:

_جونم آجی جون چیزی میخوای؟

_آجی بیا برو جلو این داداشتو بگیر الان خواهر منو از راه به در میکنه.

سارا به اونجایی که اشاره کردم نگاه کرد و اون دوتا را دید خندید و گفت:

_وللش آبجی چی کارشون داری؟

بذار شاد باشن.

بعد از اینکه رفت ؛ ساغر اومد و دستمو کشید و روبه امیرگفت:

_امیر خان یه چن دقیقه این عروس خانومو به ما قرض بده.

امیر خندید و گفت: فقط چند دقیقه.

ساغر گفت: باشه

و بعد همین حرفو به احسان زد و دست زهرا رو کشید و منو زهرا رو برد وسط.

فاطمه و سارا هم اومدن و پنج تامون باهم رقصیدیم.

romangram.com | @romangram_com