#ما_پنج_نفر_پارت_425




چشمم به عرفان افتاد که نگاهش روی فاطمه بود.

طفلی رنگش پریده بود و معلوم بود حالش زیاد مساعد نیست.

همین که اومده بود بزرگترین لطف رو در حق من و امیر و زهرا و احسان کرده بود.

رقصیدن با اون لباس پف دار یکم برام سخت بود.

آهنگ که تموم شد میخواستم برم بشینم که آلا اومد و دستمو گرفت و گفت:

_ آجی جون نوبتی هم باشه نوبت منه که باهام برقصی.

خندیدم و گفتم:

باشه آجی.

با آلا هم باهر بدبدختی که بود رقصیدم و رفتم نشستم پیش امیر. امیر با شیطنت گفت:

_خانومی انقد خودتو خسته نکن شب باهات کار دارم.

_امیر خیلی بیشعوری اصن من شب باتو جایی نمیام.

از همین جا با بابام میرم خونمون.


romangram.com | @romangram_com