#ما_پنج_نفر_پارت_416
امیر ولعیا هم دست همو گرفتن و به سمت ماشینا رفتیم.
قرار بود اول بریم آتلیه بعد از اونجا هم بریم باغ.
احسان در ماشینو باز کرد و کمک کرد من بشینم و در رو بست و خودشم سوار شد و ماشینو روشن کرد.
_زهرا خانوم شما نمیخوایین من روی ماهتونو ببینم؟
به سمتش برگشتم وشنل رو کمی عقب تر کشیدم خدارو شکر شیشه ها دودی بود و کسی توی ماشینو نمیدید.
احسان کنار خیابون پارک کرد و کامل برگشت سمتم.
_عه احسان چرا وایسادی مهمونا منتظرن دیر میشه ها..
_مهم نیس مهم خودمو خودتیم .
دلم میخواد خانوممو یه دل سیر ببینم.
چیزی نگفتم و فقط توی چشماش زل زدم.
من واقعا عاشق احسان بودم.
احسان سرشو آورد جلو ؛ توی چشماش یه حس خواهش و خواستن بود.
خودمم همین حسو داشتم.
سرمو بردم جلو و بااین حرکت تاییدش کردم.
romangram.com | @romangram_com