#ما_پنج_نفر_پارت_417


اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ولباشو چسبوند به لبام!

یه حس خیلی خیلی خوبی بهم دست داد.

منم دستامو دور گردنش حلقه کردم.

اون دیگه شوهر من بود درسته هنوز قانونا و شرعا نشده بود ولی قلبامون پر از خواستن هم بود.

بعد از چند دقیقه احسان عقب کشید و با شیطنت گفت:

_بقیش باشه برا بعد

منم لپام گل انداخت..

سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.

_زهرا؟

_جونم؟

_یادته شمال که بودیم برای اینکه اذیتم کرده بودی منم میخواستم تلافی کنم لباتو بوسیدم؟

بایاد اونروزی که وقتی احسان خواب بود رفتم و توی گوشش جیغ کشیدم اون بدبخت هم با ترس از خواب بیدار شد و وقتی دید دارم میخندم با عصبانیت چسبوندم به دیوار و یه بوس وحشیانه از لبم گرفت اخمامو کشیدم توهم و گفتم:

_آره خیلی خوب یادمه مگه میشه یادم بره؟؟


romangram.com | @romangram_com