#ما_پنج_نفر_پارت_414
واقعاممنون کارتون عالیه.
باکمک آرایشگرلباسموپوشیدم وازدررفتم بیرون.
لعیاروبرده بودن توی یه اتاق دیگه! داشتم به چندتاعروس دیگه نگاه میکردم آخه این آرایشگرفقط مخصوص عروس هابودکه...
لعیا صدام زد:
_زهرا؟
به عقب برگشتم و لعیا رو دیدم که دقیقا مثل من آرایش شده بود و لباسشم دقیقا عین مال من بود .
حالا میفهمم چرا مامان نذاشت با لعیا برم لباسمو بگیرم.
نگو میخواستن سوپرایزمون کنن.
لعیا هم از دیدن آرایش و لباسم تعجب کرده بود.
حتی تاج و کفشامونم مثل هم بود.
هم خوشحال شده بودم و هم تعجب کرده بودم.
به سمت لعیا رفتم و اونم به سمتم اومد و سفت همدیگرو بغل کردیم.
همه داشتن به ما دوتا نگاه میکردن.
romangram.com | @romangram_com