#ما_پنج_نفر_پارت_413
باهم به اتاق من رفتیم وبعدازاینکه لباسامونوعوض کردیم یه پتوپهن کردیم روزمین ودوتابالش هم انداختم روش، هردومیخواستیم روزمین بخوابیم .
بازهراروی پتونشستیم وشروع کردیم به حرف زدن.
یاد دوران دبیرستان افتاده بودیم که 5تاییمون چقدرسربه سرمعلما میزاشتیم واذیتشون میکردیم. ازاتفاقای شمال باهم حرف زدیم. واقعاهنوزکه هنوزه باورم نمیشه که این همه اتفاق غیره منتظره توی شمال افتاده،
فکرمیکنم یه خواب بودوبس ولی انگاریه واقعیت بوده .
تانزدیکای صبح باهم حرف زدیم وخندیدیم وبعدازاینکه نمازصبح روخوندیم خوابیدیم .
دوهفته بعد...
زهرا:
خانواده احسان اومدن خونمون وراجب به عقدحرف زدیم وباخانواده ی لعی وامیرهم هماهنگ کردیم وهمه ی کارهاروتوی دوهفته انجام دادیم وخوشبختانه فاطمه بااین موضوع خیلی منطقی برخوردکرد.
امروز روزه عقده والان من زیردست آرایشگرم.
نمی دونم چقدرتوی فکربودم که باصدای آرایشگربه خودم اومدم!_عروس خانوم تموم شدپاشوخودتوببین توآیینه!
به خودم نگاه کردم واقعاخوشگل شدم توگلوت گیرکنه احسان .
به این حرف خودم خندیدم وروبه آرایشگرگفتم :
romangram.com | @romangram_com