#ما_پنج_نفر_پارت_412
امیرگوشیش روازتوی جیبش درآوردوزنگ زدبه احسان وبهش گفت که اگه میتونن بیان اینجا.
بعدازاینکه قطع کردازش پرسیدم :
چی شد؟ چی گفت؟
_گفت الان میایم!
_مگه کجابودن؟
_اوناهم مثل ما اومدن بیرون!
_چه جالب!
_اوهوم!
_کاش غذاروسفارش نمی دادیم ومیزاشتیم اوناهم بیان!
_همین دوروبرابودن گفتن زودمیان! _آهان!
بعدازچنددقیقه اون دوتاهم اومدن بعدازسلام واحوالپرسی غذاسفارش دادن ودرباره ی عقدباهاشون حرف زدیم واوناهم موافق بودن که هرچه زودترعقدبرگزاربشه .
بعدازاینکه غذاروخوردیم پسرامارورسوندن دم خونه ما ، چون زهرا می خواست امشب خونه مابخوابه .
به مامانش خبردادکه شب رواینجامی مونه.
واردخونه که شدیم همه ی چراغ هاخاموش بودوفقط چراغ آشپزخونه روشن بود.
romangram.com | @romangram_com