#ما_پنج_نفر_پارت_411


راستی لعیاخانوم اون حرفاچی بودپشت تلفن می زدی؟، حالادیگه حوصله نداری منوببینی آره؟

باشه لعیاخانوم باشه!

باتعجب گفتم:

امیرچت شدیهو من نگفتم حوصله ندارم توروببینم گفتم کلاحوصله بیرون رفتن ندارم حالاباهرکی که میخوادباشه!

_حالامن شدم هرکی؟ واقعاکه!_امیرتوروخدا اذیت نکن! خندیدوگفت:

دقیقاهمین قصدروداشتم بامشت زدم به شونش وگفتم :

خیلی بدجنسی امیرباشیطنت خندیدوراه افتاد، بعدازاینکه به یه رستوران دنج رسیدیم ، پیاده شدیم وباهم واردرستوران شدیم.

به طرف میزی که زیادبه بقیه دیدنداشت رفتیم ونشستیم وشروع کردیم به حرف زدن ازچیزهای مختلف، بعدازچنددقیقه گارسون اومدوماهم جوجه باهمه مخلفاتش سفارش دادیم!

_لعیانظرت چیه عقدروزودبگیریم؟_ولی آخه عرفان هنوز کاملا حالش خوب نشده و نیاز به مراقبت داره!

_ایشالا تااون موقع حال عرفان هم خوب میشه و سرپا میشه!

_ایشالا!

_من قبل ازاین که به خانواده ام چیزی بگم خواستم اول نظرخودت روبپرسم!

_من باحرفات موافقم فقط بایدنظرزهراواحسان روهم بدونیم.


romangram.com | @romangram_com