#ما_پنج_نفر_پارت_410
_نه امیر من اصلا حوصله ی بیرون رفتن ندارم
_حرف اضافه نباشه تا نیم ساعت دیگه آماده باش!
_عه امیر اذیت...
_من نامزدتم باید به حرفم گوش بدی تا نیم ساعت دیگه آماده باش، بای.
وقتی امیر تماس رو قطع کرد یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم که آماده بشم خودمم دلم هوای بیرون رو کرده بود ولی میخواستم یکم ناز کنم اینم یکی از عادت های دخترونست دیگه چه میشه کرد؟
بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و یه مانتوی قهوه ای با شلوار و شال مشکی پوشیدم و منتظر شدم که امیر بیاد پنج مین بعد امیر تک زد روی گوشیم و منم بلند شدم و رفتم پائین....
امیراومد دم دروبعدازاین که ازمامان خداحافظی کردم به بیرون رفتم در روکه بازکردم امیرتوی ماشین نشسته بودوشدیداتوی فکربود.
الهی من قربون شوهرخوشملم برم. درماشین روبازکردم ونشستم. بابازشدن درامیرازتوی فکراومدبیرونوبهم نگاه کردوبایه لبخندگفت:
به به سلام لعیاخانوم چه عجب شمادلت خواست که من ببینمت دلتنگیم برطرف شه .
به سمتش برگشتم وگفتم:
سلام برامیرخان بله خیلی ممنون منم خوبم توروخداشرمنده نکنین منو.
امیربعدازاینکه فهمیدیادش رفته حالموبپرسه گفت:
وای خانومی شرمنده ازبس ازدیدنت خوشحال شدم یادم رفت حالتوبپرسم، بعدیهوجدی شدوگفت:
romangram.com | @romangram_com