#ما_پنج_نفر_پارت_405
ما که رفتیم پایین کار سارا و لعیا تموم شده بود.
قرار بود بریم بیمارستان و برای آخرین بار با عرفان خداحافظی کنیم.
فاطمه و خانواده عرفان قبول کرده بودن که اعضای بدن عرفان رو اهدا کنن.
اون دوتاهم رفتندبالاکه آماده بشند.
عسل بااینکه ضربه ی روحی خیلی شدیدی خورده بودولی خودشوخیلی کنترل میکردکه جلوی فاطمه نزنه زیرگریه .
ملاقات تایک ساعت دیگه شروع میشد.
مادروپدرفاطمه هم رفته بودنددنبال کارهای اهدای عضو وماهم بعداز این که کارامون تموم شد ووسایلاروگذاشتیم توماشین به سمت اون جاحرکت کردیم.
زیربازوی فاطمه روگرفتم ورفتیم سمت بخش مراقبت های ویژه.
زجه های دل خراش مادرعرفان ...
شونه های خم شده ی پدرش ...
گریه های ریزعسل ...
گریه های مردونه ی امیرتوبغل عشقم ...
چشمهای قرمزپارسا...
romangram.com | @romangram_com