#ما_پنج_نفر_پارت_406

سرخم شده ی آرسام..

وناراحتی چنتا ازهمکارهای عرفان، همه و همه حالم رو خرابتر میکرد.

همه از پشت شیشه داشتیم به مردی نگاه می کردیم که کلی دستگاه بهش وصل بود و یه دکتر با چندتا پرستار داشتن دونه دونه اون دستگاه هارو ازش جدا میکردن..

با جداکردن هردستگاه تنم به لرزه میوفتاد و صدای گریه ها و ذجه های فاطمه بیشتر میشد..

بعد از چند دقیقه پرستارا داشتن با فریاد چیزی میگفتن که یه نفر اومد و پردرو کشید و ما دیگه چیزی ندیدیم.

با جنب و جوش پرستارا گریه فاطمه آروم شده بود و سعی میکرد خودش رو از دستای سارا و ساغر آزاد کنه و به سمت اتاقی که عرفان توش بود حمله کنه که ساغرو سارا این اجازرو بهش نمیدادن.

همگی بی طاقت به اتاق زل زده بودیم تا ببینیم چی شده؟

بعد از چنددیقه دکتر باخوشحالی از اتاق اومد بیرون و گفت:

برگشت!!!!

مریضتون برگشت!!!

با این حرف دکتر نفسم حبس شد و با دو به سمت فاطمه ای که درحال سقوط بود رفتم!

از شنیدن خبر غیر منتظره دکتر فاطمه از هوش رفت و مادر عرفان همونجا روی زمین زانو زد و از خدا برای برگشتن پسرش تشکر میکرد.



خدایاشکرت که عرفان رو برگردوندی!

romangram.com | @romangram_com