#ما_پنج_نفر_پارت_404
زار زدم به حال مادر عرفان که پسر یکی یدونش رو داره از دست میده.
فاطمه هم با چشمهای بی فروغش به عکس خودش و عرفان که روی دیوار بود زل زده بود.
جگرم کباب شد و هق هقم بلند تر!
زهرا:
بغض نشسته توی گلوم روبه سختی قورت دادم وباقدم های سست به طرف اتاق فاطمه حرکت کردم .
دراتاق روبازکردم .
فاطمه مثل تمام این ده روز زل زده بود به دیوار وساغرم سرش روگذاشته بود روی تخت وگریه می کرد.
چقدر روزای اول که فاطمه خبر رو شنید خودش رو به آب و آتیش زد و کل مطب دکترای اصفهان رو زیر پاگذاشت ولی وقتی همه ی دکترا قطع امید کردن فاطمه از همه چیز ناامید شد.
حتی این روزای آخر به دیدن عشقش نمیره و انگار که بااونم قهرکرده.
روبه ساغرگفتم :
ساغرآجی بس کن اینطوری روحیه فاطمه خراب ترمیشه.
ساغرسرش روبلندکردواشکاش روپاک کرد.
باکمک هم ، فاطمه روبلندکردیم ولباساش روتنش کردیم وبردیمش پایین.
romangram.com | @romangram_com