#ما_پنج_نفر_پارت_403
تاب نیوردم و بغضم شکست....
با گریه گفتم
_فاطی تو رو خدا با خودت اینطوری نکن باور کن طاقت یه اتفاق جدید رو نداریم.
آروم آروم اشک میریخت ولی باز هم حرفی نمیزد .
جیغ کشیدم
_د فاطی حرففففففف بزن
خودتو خالی کن !
سرم رو روی تخت گذاشتم و زار زدم
زار زدم به حال خودم که هر مردی رو میبینم لرز به تنم میوفته
زار زدم به حال خودم که هنوز نمی تونستم پارسا رو قبول کنم
زار زدم به حال سارایی که دل بسته بود به آرسام ولی اون پسر هنوز یه رفتاری که نشون از عشق بده نداره.
زار زدم به حال فاطمه که عشقش داره میره.
زار زدم به حالش که زبونش بند اومده .
romangram.com | @romangram_com