#ما_پنج_نفر_پارت_402

بی توجه به جو متشنج سالن تقه ی آرومی به در اتاق زدم و وارد شدم..

نگاهم به دختری افتاد که با وضعی آشفته گوشه ی اتاق توی خودش جمع شده بود...

بغض توی گلوم چنگ انداخت...

با قدمهای سست و لرزون به سمتش رفتم.

جلوش نشستم و آروم و پر بغض اسمش رو صدا زدم

جوابی نیومد...

بغض نشسته توی گلوم سنگین تر شد.

سعی کردم به خود مسلط باشم و حال خرابش رو خراب تر نکنم

با صدای خش داری گفتم:

_فاطمه خانوم؟

_......

_آجی جونم؟

_......

جوابم فقط سکوت بود...

romangram.com | @romangram_com