#ما_پنج_نفر_پارت_400
اشکهام روی گونه هام روون شد
به هق هق افتاده بودم
صدای گریه ی ضعیفی بلند شد
با دست اشکهام رو پاک کردم و به پشت سرم نگاه کردم.
عسل بود خواهر عرفان!
کاملا حالشو میفهمیدم سعی کردم به خودم مسلط باشم و با گریه هام به حال بدش دامن نزنم.
رفتم و کنارش نشستم
_ عسل ؟
جوابی نشنیدم!
_ عسل جون؟
بله ی پر بغضی گفت .
آب دهنم رو قورت دادم
سعی کردم صدام نلرزه ولی زیاد موفق نبودم.
_ عسل جون درکت میکنم میدونم چقدر سخته ولی اینقدر خودتو اذیت نکن خواهری از پا در میای
romangram.com | @romangram_com