#ما_پنج_نفر_پارت_399


زهرا:



روی صندلیه کنار میز نهار خوری نشستم!

سرم رو روی میز گذاشتم.

حالم اصلا خوب نبود!

همه چی به هم ریخته بود .

الان دقیقا ده روزه که فاطمه یک کلمه حرف نزده.

دقیقا از روزی که خبر آوردن عشقش تیرخورده توی قلبش و حالش خیلی وخیمه و درصد زنده موندنش خیلی کمه.

همه ی دکترا قطع امید کردن.

بغض توی گلوم چنگ انداخت و راه نفسمو بست

خدایا چرا؟

چرا تا یکم همه چی میاد خوب بشه یه اتفاق جدید میفته؟

نتونستم تحمل کنم و بغضم ترکید


romangram.com | @romangram_com