#ما_پنج_نفر_پارت_398

اولا که 5 ساعت کجا بود تازه 20 دقیقه گذشته دوما یه اتفاقی افتاده بود !

صداری نگران سارا بلند شد:

-چه اتفاقی؟

زهرا ماجرا رو برای ما تعریف کرد.

سرم رو بین دستهام گرفتم .

حال فاطی رو خوب درک می کردم

چون من هم همین مشکل رو با کار امیر دارم .

میدونم چقدر سخته.

همش باید تنت بلرزه که نکنه اتفاقی برای عشقت بیفته.

و ما نمیدونستیم که سرنوشت فاطمه چطور میشه؟!

چند دقیقه ای گذشت که صدای زهرا بلند شد:

لعیا بلند شو برو زنگشونو بزن بگو بیاد پایین



****

romangram.com | @romangram_com