#ما_پنج_نفر_پارت_396

آروم بغلش کردم

_عاشقتم خواهری...



لعیا:



با حرص به ساعت مچیم نگاه کردم و رو به سارا گفتم:

ااااااه پس چرا این زهرا نمیاد؟

_ نمیدونم ساغی برو صداش کن ببین بچه نمرده باشه!

صدای ساغر بلند شد.

_ عه خدانکنه الان میرم صداش میکنم.

ساغر از ماشین پیاده شد و من هم پیشونیم رو به صندلی جلو چسبوندم...

صدای شادمهر که توی ماشین پیچیده بود باعث شد همین طور که به آهنگ گوش میکردم ذهنم پر بکشه سمت امیر...

( دست منه توی دستاتو... سهم منه همه دنیاتو... جون منی میمونم،

با توووووو....... هر شب تو خوابمی رویاتو بگو به خود من حرفاتو....)

romangram.com | @romangram_com