#ما_پنج_نفر_پارت_379


وقتی هم دخترا پرسیدن چیشده و چرا حالت بد شد فقط بهشون گفتم که به منم پیشنهاد داده بود.

تا چند روز افسرده بودم دخترا همش میگفتن مهم نیست و از این حرفا ولی اونا که از دل من خبر نداشتن...

الانم توی مهمونیه...

پارسا درسکوت به حرفام گوش میکرد و حرفی نمیزد..

پارسا به طرفم اومد و دستشو انداخت دور شونم و صورتشو نزدیک صورتم آوردو........

ساغر:

داشتم دنبال سارا میگشتم.

معلوم نبود کجاست...

آرسام و که دیدم رفتم طرفش و گفتم که سارارو ندیدی اونم گفت که خودش هم داره دنبالش میگرده چون مامانش کارش داره.

منم گفتم پس بیا باهم بگردیم اونم قبول کرد همه ی ساختمونو گشتیم نبودن برای همین رفتیم توی حیاطو بگردیم .

همین که وارد حیاط شدیم و به سمت درختای باغ رفتیم از صحنه ای که دیدم خشکم زد

باورم نمیشد که سارا و پارسا دارن باهم لب میدن.

به ارسام نگاه کردم دیدم اونم مث من خشکش زده.


romangram.com | @romangram_com