#ما_پنج_نفر_پارت_380
دیگه نتونستم تحمل کنم و با دو رفتم توی ساختمون و وارد دستشویی شدم جلوی اینه وایسادم که اشکام سرازیر شد...
سارا:
بعد از این که پارسا کمی آرومم کرد بهش گفتم که تو اینجا چی کار میکنی که اونم گفت ازدیدن ساغر توی اون لباس که کمی باز بود اعصابش به هم ریخته و اومده بود اینجا تا ارامش خودشو حفظ کنه.
باپارسا به ساختمون برگشتیم...
بعد از این که یه دور دیگه بادخترا رقصیدیم که البته رفتار ساغر خیلی عوض شده بود مخصوصا با من که نمیدونم چرا، وقت شام شد.
بعد از شام رفتیم عروس گردون و کلی خوش گذشت فاطمه و عرفان به خونه بختشون رفتن و ماهم برگشتیم خونه و تصمیم گرفتم فردا برم خونه ساغر اینا ببینم چش شده
ساغر:
وارد اتاقم شدم و با حرص کفشامو از پام در آوردم .
لعنت بهت پارسا لعنت بهت.
عصبی سرم رو بین دستام گرفتم و چشمهامو بستم...
romangram.com | @romangram_com